دل آشوبه ها
همیشه دیر آمدی
هر وقت خواستم حرفی بزنم
والدین چشمانت
غیبت بی وقفه ات را
همیشه خوب توجیه می کرد
*****
من هنوز از هنوز حرف می زنم
سیگاری روشن میکنم
و در دالان شب گم میشوم
شب مرا می بلعد
ولی دود سربی رنگ سیگار
تن شب را
چون لبه ی تیغ شیار میزند
باران
تمام لباس هایم را خیس میکند
اما هنوز
یک چوب کبریت نمور باقی مانده است
و هفده عدد سیگار
کلبه را آتش میزنم
و تا صبح سیگار می کشم
*****
قهوه خانه ارمیا اساطیر
در قهوه خانه بود که قلیان تو را کشید
لب بر لبت نهاده و خورشید را مکید
بر سر نهاد افسر آتش که مثل شمع
دودش به سر برآمد و جانش به لب رسید
در قهوه خانه بود که تصویر روح را
می شد به شکل دود کنار لب تو دید
جوجه کباب ها همه پختند یک خیال
که وقت شام بخت برآنها شود سعید
یادش بخیر ، در تب آن لحظه های گیج
من داد می زدم و خدا نیز میشنید
او از جهان دیگری است ، آی قهو.ه چی
اشراق سیخ کرده برایش بیاورید
یادش بخیر ، در تب آن لحظه های گیج
که دل درون سینه به دشوار می تپید-
یک دکمه از بلوز تو افتاد ناگهان
نوری شد آشکار و جهان گشت ناپدید
گرگی برون خزید از آن مرتع بلور
که گلٌه گلٌه برٌه ی پرهیز را درید
در قهوه خانه بود که پروردگار عشق
بر خود درود گفت به ماهی که آفرید
توفیق با تو بودن ، پا در رکاب بود
این نشئه زود از سر اقبال من پرید
هنگام بازگشت شد و باز مثل قبل
هر چه مسیر بود به سمت تو می دوید
خاتون کفش قرمز توتون لب دو سیب
در قهوه خانه بود که قلیان تو را کشید